شمارهٔ ۴۸
نیست غمخوار چو لیلی، دل محزون مراشانه بس پنجه آن خور سر مجنون مرا
کشته تیغ سمورند همه خود سازانای نمد سخت خریدی تو از آن خون مرا
کرده ام خون بدل از منع رخ جانانشمیخورد دیده خونبار، ازآن خون مرا
نیست گوشی که بود لایق در سخنیزان خریدار نباشد در مکنون مرا
نیست ممکن که باشد بحر بدولاب تهیگریه خالی نکند این دل پرخون مرا
خانه خواه غم جانان بسر راه وفاستچون رعایت نکند خاطر محزون مرا