گنج

شمارهٔ ۴۸۵

قافیه: نمیروم۸ بیت
سرهنگ مصر گوشه نشینی کنون منمپا تا به پیچ کوچه عزلت ز دامنم
از نرمیم، بگردن بدخواه خود کمندگردم چو تند بر سر خود، تیغ دشمنم
بر ابر، چشم دانه ام از بهر خویش نیستترسم که برق سیر نگردد ز خرمنم
دل خون شود ز حسرت آن چشم سرمه دارهر گه که شام هجر درآید ز روزنم
بهر سخن به کار نیامد مرا زباناکنون بکار آمده بهر گزیدنم
منظور ما ز ترک جهان، نیست جز جهانچون باز بهر صید بود، چشم بستنم
خاک است خاک، در لحد، اکنون نه اوست او!آنکس که از غرور همیزد منم منم!
واعظ بناله میکنم از جای کوه راکو زور و حشمتی که دل از خویشتن برکنم؟!