شمارهٔ ۴۸۴
باین افتادگیها، مرد میدان دلیرانمسراپا از شکستم پر، ولی زنجیر شیرانم
گریزان آنچنانم از میان مردم عالمکه وحشت میکنم تا درمیان گوشه گیرانم
بهر کس خویش را بندم، نسازد هفته یی بامنتو گویی از سیه بختی، خضاب موی پیرانم
بشمعی خانه فانوس روشن شد، عجب نبودکند گر یاد او از جمله روشن ضمیرانم
به ظاهر گرچه بیقدرم، خدا قدر مرا داندکه گر خاکم، ولی خاک قدمهای فقیرانم
سعادت چیست، غیر از راحت خلق جهان جستن؟شود جغدم اگر مهمان، بشو گو خانه ویرانم!
بقای نوجوانی را از آن بر خویش ننویسمکه سرمشقی است در پیش نظر از عمر پیرانم
پر است از گفتگویم دفتر ایام و من واعظز غم گریان و نالان چون نی کلک دبیرانم