شمارهٔ ۴۸۰
بشکند از ناتوانی استخوان در پیکرمقطره اشکی اگر غلتد ز مژگان ترم
دور شد از آب وصلش تا چو ماهی پیکرمچون زبان تشنه میچسبد به کام بسترم
گرچه تندم، خاطری هرگز نرنجانیدهامدر گلستان جهان خارم، ولی خارترم
آتش افسردهام، اما ز سوز دل هنوزمیکند روشن چراغ آیینه از خاکسترم
رشته عمرم ندارد گوهری، غیر از سخننسخه برگشته بختی را تو گویی مسطرم
با گرانجانان به جز نرمی ندارم چارهایسرمه میگردم ز ضعف، ار کار افتد بر سرم
نیست واعظ شکوه از عریانیم، کز فیض عشقجامه گوهر نگار اشک باشد در برم