شمارهٔ ۴۷۹
چو رنگ خویش، هردم انقلاب ساکنی دارمچو جوش باده دائم اضطراب ساکنی دارم
ز خود هرچند بگریزم، همان در بند خود باشمرم آهوی تصویرم، شتاب ساکنی دارم
مباش ای ساحل غم، چشم بر راهم، که من کشتیبهسان جوهر تیغش در آب ساکنی دارم
دلم چون ساغر چشمت نه هرجایی است در محفلبرو ساقی، که من جام شراب ساکنی دارم
بیابان کرد شهر هستیام را چشم آهوییکه از بس حیرتش موج سراب ساکنی دارم
نباشد پای رفتن از دل من، بیقراری راچو زلف خوبرویان پیچ و تاب ساکنی دارم
ز بس در گرد کلفت ماندهام از ناتوانیهاچو جوش سبزه در خاک اضطراب ساکنی دارم
نیامد عمر بر سر واعظ ایام جدایی راز بخت بد، چه چرخ و آفتاب ساکنی دارم