گنج

شمارهٔ ۴۶

قافیه: انمرا۷ بیت
جوهر از تیغ زبان شد،ریخت تا دندان مراگفت وگو، شد همچو سطر بی نقط بدخوان مرا
در نصیحت گوییم هریک زبانی شد جداتا ز پیری گشت دندان در دهن جنبان مرا
راه ندهم بعد از این تا آرزوها را در آنبردر دل کرده پیری از عصا دربان مرا
گشته از بس لازم چشم گهرافشان مرافرق نتوان کرد تار اشک از مژگان مرا
دست و پا امروز باید زد، که از پیری دگردست و پا فردا نخواهد بود در فرمان مرا
از کتاب هستی ام آن سطر بی معنی که دهراز گداز زندگانی زد خط بطلان مرا
هرچه واعظ میکند پیری ز من کم، مفت منچون ز خود قطع تعلق میشود آسان مرا