شمارهٔ ۴۴۰
راه اگر خواهی به اقلیم فنا مانند شمعطی کن اول خویش را سر تا به پا مانند شمع
رو به سوی آسمان نیستی قد میکشدنخل بی برگ و بهار عمر ما مانند شمع
از درون تا چند باشی رشته تاب آرزووز برون تردامن از اشک ریا مانند شمع؟!
سایه بال همای تیره روزی، صبح ماستشام می آید برون خورشید ما مانند شمع
تا توان با خصم آتش خوی سر بر سر منهتا سر خود را نبینی پیش پا مانند شمع
هر که سرگرم محبت گشت، با خود دشمن استخون خود را میخورند اهل فنا مانند شمع
باز امشب چهره یی افروختی، کز دیدنشپنجه با آتش زند مژگان ما مانند شمع
آتشین رو دلبری دارم، که هنگام خرامآب سازد جاده را در زیر پا مانند شمع
میکند از بس نمو واعظ ز سیل عمر مادر سر ما میکند گل خار پا مانند شمع