شمارهٔ ۴۳۹
میکنند از پیریم با هم سر و سامان وداعوقت شد، یعنی که باید کرد با یاران وداع
گوهر دندان نباشد، کز دهن ریزد مرااشک بارد تن، همانا، میکند با جان وداع
خانه چشمم، ز بر هم خوردگی ماتم سراستمیکند نور نگه با دیده گریان وداع
نیست از پیری مرا این درد در هر استخوانمیکنند از روی درد امروز همراهان وداع
قطع شد آب جوانی، دست شستیم از خوشیدرد پیری آمد و، کردیم با درمان وداع
وقت کوچ آمد، نشاید رفت بیفکران بخوابوقت رفتن گشت، باید کرد بیدردان وداع
می چکاند خون ز دلها ناله جانسوز اوواعظ ما میکند گویا که با یاران وداع