شمارهٔ ۴۳۸
باشد بحرف راست چو دایم بنای وعظطبع کجت از آن نشود آشنای وعظ
از بس ترا دماغ پر از باد نخوتستدر سر نگنجدت که نشینی به پای وعظ
حق هست با تو،نشنوی ار حرف حق ز منگوشت گرفته پنبه غفلت بجای وعظ
چشم دلت چو از پی زینت دود مدامدر گوش جان بکش گهر پر بهای وعظ
از وی مساز ای دل بیمار، روترشتلخ است در مذاق ترا گر دوای وعظ
برچین ز خار هر سخنی دامن و بچینگلهای فیض از چمن دلگشای وعظ
کند است در ملاحظه آخرت نظردر چشم دل چرا نکشی توتیای وعظ؟!
کر شد ز قیل و قال جهان، گوش هوش توگوشی دگر بجوی دلا از برای وعظ
برده است غول طول أمل، خوش ترا از راهراهی بحق بجوی دلا از برای وعظ
ای آب روی ریخته، آبی برو بزناز چشمه سار آینه حق نمای وعظ
از زنگ دلخور گنهش، میدهد جلاگر دل دهی به صیقل غفلت زدای وعظ
چند از غرور مال چنین گم شوی بخود؟!میکن سراغ خویش، ز بانگ رسای وعظ!
در گوش دل خموشی لب بستگان خاکنبود به جز کلام هدایت فزای وعظ
واعظ جوی سفید نشد دل ترا، همینریشی سفید کردی در آسیای وعظ!