شمارهٔ ۴۲۷
پادشاه ملک فقرم، بهر حفظ شان خویشاز جهان بیگانگی را کرده ام دربان خویش
تا نگردد لحظه یی با خواب راحت آشنادوختم مانند سوزن چشم بر مژگان خویش
دوست دانسته است قدر نعمت دیدار خودمی شود در خانه آیینه هم مهمان خویش
ای توانگر نعمت دادن مدار از خود دریغنیستی چون پنج روزی بیشتر مهمان خویش
گر نه یی از حسرت الوان نعمت تلخکامنعمتی نبود چو نان خشک، اما نان خویش
ای که خود را دانه خوار آرزوها کرده ییدشمنی می پروری، نی تن برای جان خویش
پابپایت می نهد چو فردا مرگ بی امانمی گذاری تا به کی سر بر سر و سامان خویش؟!
آن قدر احسان که من از فیض احسان دیده امبی تکلف گشته ام شرمنده احسان خویش
دعوی پوچی که واعظ میکنی از روزگارخود جواب خویش گویی گر کنی دیوان خویش