شمارهٔ ۴۲۶
دل از خیال دوست، ندادم بفکر خویشآغوش خاطری نگشادم بفکر خویش
از پایه بلند ز خود بیخبر شدنافتادم آن قدر که فتادم بفکر خویش
اخراج کرد غیرتم از شهر ننگ و نامتا رخصت خیال تو دادم بفکر خویش
تا ناخن خدنگ توام بود در نظراز دل چه عقده ها که گشادم، بفکر خویش
خود جاده ایم کعبه مقصود خویش رامنظور اوست، زینکه فتادم بفکر خویش
واعظ ز خوشدلی چو اثر نیست در جهاندر کنج غم نشسته و، شادم بفکر خویش