گنج

شمارهٔ ۴۲۵

قافیه: ادمبفکرخویش۷ بیت
پیری آمد، نه جوانیست دگر از ما خوشچون گل شمع بود بر سر ما گل ناخوش
وقت پیری نگه گرم بخوبان خنک استسیر گلشن نبود فصل دی و سرما خوش!
خوش فشانده است ز آلایش کثرت دامنچه عجب خاطر غمگین شود از صحرا خوش؟!
نیست دنیا، بجز از خانه پر مرداریچون در آن کرده تو پاکیزه طبیعت جاخوش؟!
دو سه روزیست حیات تو و، ناخوش آن همبگذران ناخوشی این دو سه روز، اما خوش
غم درویش بود، آنکه توان تنها خوردخوردن نعمت الوان، نبود تنها خوش
واعظ امروز بهر ناخوش و خوش، خوشدل باشکآنچه ناخوش بود امروز، بود فردا خوش