گنج

شمارهٔ ۴۲۴

قافیه: اخوش۹ بیت
نشود عاشق از فغان خاموشکار دریا بود همیشه خروش
سخن از عشق، پخته میگرددآب دایم خورد ز آتش جوش
کی شوی بزم شاه را قابل؟نشوی تا ز اشک گوهر پوش
نتوانی گریختن زین تنبسکه تنگت کشیده در آغوش
صبح پیری دمید، و از دم مرگمیشود شمع هستیت خاموش
چشم دل را ز خاک شاه و گداهست گیتی دکان سرمه فروش
کشت ای دل ترا غم دنیاباده تلخ پند من مینوش
چه غم رزق؟ کآسمان و زمینمیکشند آب و دانه تو بدوش!
حرف دنیا چو بگذرد واعظنیست دری ترا چو پنبه بگوش