شمارهٔ ۴۲
نیست غیر از وصل آبی آتش جوش مرامرهمی جز دوست نبود زخم آغوش مرا
بر سرم سودای جانان، بسکه پا افشرده استباده پرزور نتواند برد هوش مرا
شد ز خامی در سر کار هوس عهد شبابتندی این آتش آخر ریخت سر جوش مرا
در کشاکش از نهاد سخت خویشم سر بسرنیست غیر از خویش باری چون کمان دوش مرا
بود و نابود مرا از بس به غارت برده دوستمی توان پرسید ازو حرف فراموش مرا
می چکد خون از دم تیغ زبانها خلق رانیست واعظ هیچ پند از پنبه به، گوش مرا