شمارهٔ ۴۱
زان لعل لب سخن شده رنگین ز بس مرادر سینه چون خراش نماید نفس مرا
صید غزال فرصتم از دست رفت، حیف!طول امل کشیده چو سگ در مرس مرا!
گمگشتگی به منزل مقصد، رهیست راستشد غول ره، بلندی بانگ جرس مرا
خوانا، خط غبار منست از بیاض موباشد کتاب موعظه آیینه بس مرا
واعظ ز پای قوت و، از دست کار رفتاز سر همان نرفت هوا و هوس مرا