شمارهٔ ۴۱۴
چو ابر بر سرمردم تمام احسان باشمعاش خلق جهان را تو میر سامان باش
چو گوهر، از گره کار هیچکس مگذربحل آن، همه استادگی چو دندان باش
مخور ز سنگدلی، چون نمک بهر دل ریشبه درد هر که رسی، چاره جوی درمان باش
کشند تا چو شکر تنگ عالمی ببرتبروی هر که گزیدت، چو پسته خندان باش
دهند تا بسر دیده مردمانت جایز گرد کلفتشان، پاسبان ، چو مژگان باش
چو کیسه چند شوی بسته گلو و شکمچو کاسه گرسنه اشتهای یاران باش
برای اینکه ، بر آری ، فتاده یی از گِلبسر چو قطره باران بخاک غلتان باش
بری مگر گرو راست ز هم کیشانچو تیر صاف ازین خاک توده پران باش
در آن مباد نهد آرزوی دنیا پاینشسته بر در دل، روز و شب چو دربان باش
بجو فزونی خود، از ره کمی واعظتلاش صد یک خود کن، هزار چندان باش!