شمارهٔ ۴۱۰
تا به کی باشدت برای معاشبا قضا جنگ و، با قدر پرخاش!
خط بطلان مکش بحرف رضاچین بر ابرو برای رزق مباش
سر نپیچد ز حرف خامه رقمبنده را با قضای حق، چه تلاش؟!
بر یقین تو نقطه های شکستسه گره بر جبین ز فکر معاش
سرمکش زآنچه دوست پردازدصورت حال راست او نقاش
چند باشی برای رزق عبوس؟با پریشانی است گل بشاش!
با دل پر گره درین گلشنخنده رو باش، چون گل خشخاش
میشماری چو مفلسی را عیبچه کنی عیب خویشتن را فاش؟!
غصه دی خوری، غم فرداهمه عمرت بحیف رفت و، بکاش!
نیست فکری تو را برای مماتزندگی صرف شد بفکر معاش
از پی خواب چار پهلو، چندکنی از مخمل دو خوابه فراش؟!
گر برنگ و قماش جامه رویپاکی اش رنگ، ابا حتست قماش
نیست رنگت ز معنی و، شده ییمحو صورت، چون خامه نقاش
گشته از فکر خرده دنیاسر ترا همچو قبه خشخاش
بهر برکندن از کسان همه عمردهنی مو بموی چون منقاش
زآنچه داری، نمی خوری جز غماز پی دیگران تراست تلاش
دیگران از برای خویشتنندتو هم از بهر خویشتن میباش
خویشتن را کنند مهمانیوارثان گر دهند بهر تو آش
شمع سان بهر دیگران واعظتب مکن، دل مخور، سرشک مپاش!