گنج

شمارهٔ ۴۱۱

قافیه: امباش۶ بیت
درفشان گردد چو دانا، در سخن، خاموش باشابر نیسان لب چو بگشاید، صدف سان گوش باش
بحر رحمت تا زهر موجی در آغوشت کشدزیر بار خلق، چون کشتی سراپا دوش باش
نیستی جز خار، اگر باشی ز سر تا پا زبانگل اگر خواهی که باشی، پای تا سرگوش باش
هست هر موی سفیدی برتو دندانی ز مرگمیخورد امروز یا فردا، سرت با هوش باش
طبعت از شوخی، اگر میل خودآرایی کنداز حریر خوی نرم خویش، دیباپوش باش
چند با شمع سخن در ظلمت‌آباد جهانخودنمایی می‌کنی واعظ، دگر خاموش باش