شمارهٔ ۴۰۴
بس است خواب، دگر چشم من ز جا برخیزز دست عمر شدت، عمر من بپا برخیز
گشاده درگه فیض حکیم خسته دلانتوهم بجوی پی درد خود دوا، برخیز
ترا که بهر سفر، توشه پختن است ضرورنگشته تا که خموش آتش بقاء برخیز
رهت بخانه تاریک مرگ خواهد بودبده چراغ دل خویش را ضیا، برخیز
ز دوست کرده ترا خواب ناز بیگانهمگر شوی نفسی با وی آشنا، برخیز
مگر کند قدمی رنجه یاد دوست دلابآه خانه خود را بده صفا برخیز
ز دست رفته و از پا فتاده ایم کنونمقام کردن یاری است، ای دعا برخیز
بچار موجه عصیان فتاده یی واعظمباش کم ز خس، اکنون بدست و پا برخیز