گنج

شمارهٔ ۳۹۹

بهار کرد جهان را ز کوه و صحرا سبزبهار من، بکن آخر تو نیز ما را سبز
همان به خاک تعلق، چو کار گرهیماگر چه گشت چو تسبیح، دانه ما سبز
ز تلخ گویی پیران، دلت جوان گرددکه دی بزهر هوا میکند جهان را سبز
چو خضر، ساخته آب حیات گریه مراکه هرکجا رسدم پای، گردد آنجا سبز
روند صاف دلان بی تعلق از دنیابرون ز کوره آتش دوید مینا سبز
شود ز باد اجل نخل قامتت عریانقبا چو برگ خزان سرخ باشدت یا سبز
کند صفای چمن، خلق را بمی تکلیفشده است دختر رز را نهال گل پا سبز
چو شیشه جامه اش از تن همیشه گلگونستچو باده پوشد اگر یار من سرا پا سبز
گریستیم چو ابر آن قدر ز غم واعظکه تیغ کوه شد از آب دیده ما سبز