گنج

شمارهٔ ۴۰۰

قافیه: اناولمز۸ بیت
بر اهل ترک، نکرده است غم جفا هرگزگزند خار ندیده است پشت پا هرگز
چو روی آیینه است آن جهان و، این یک پشت؛ز پشت آینه، ای دل مجو صفا هرگز!
بزیر چرخ، مکن ریشه أمل محکمکه دانه سبز نگردد در آسیا هرگز
تهی ز نان تهی گشته تا که سفره مانخورده ایم طعامی باشتها هرگز
مرا ز فیض خموشی نموده بیگانهنگشتمی بسخن کاش آشنا هرگز
بدولتی چو رسی، بهر خلق باش، نه خود؛بخویش سایه نمی افگند هما هرگز
ز بسکه غیر نگنجد میان این یارانندیده ایم میان دو کس صفا هرگز
بنای خانه هستی است بر فنا واعظمنه تو پایه دل را برین بنا هرگز