شمارهٔ ۳۹۷
قد خمید، از دیدن روها، به پشت پا بسازباعصا، دیگر بیاد قامت رعنا بساز
سرخی رخ گشت زردی، چون ورق گرداند عمربعد ازین از روبه پشت این گل رعنا بساز
میبرد امروز و فردا وارثش همراه مالیک دو روزی نیز ای دل، با غم دنیا بساز
روی دست جوهری، از بهر تاج زر مخورتا توانی ای گهر، با شورش دریا بساز
حلقه طفلان، حصار سنگ چینی بیش نیستهمچو مجنون ای دل دیوانه با صحرا بساز
خودنمایی را نباشد حاصلی جز سوختنای شرر تا میتوانی در دل خارا بساز
گوهر راز است بازاری و، بدگو مشترییکدم از مهر خموشی، با زبان ما بساز
گوهر مقصود را، باشد صدف کام نهنگبا فلوس خویش چون ماهی ازین دریا بساز
تا نیفتاده است واعظ برتو چشم صبح حشرای سراپا زشت، بر خود بنگر و، خود را بساز