گنج

شمارهٔ ۳۹۶

قافیه: ابساز۹ بیت
غنچه سان این همه بر خویش مبال از زر و زورکه چو گل زود پریشان شوی ار باد غرور
باد برخود کند از نعمت دنیا منعمزآن هر انگشت عسل هست چو نیش زنبور
بینش آن نیست که در مال مبصر باشیخواب دیدن نشود حجت بینایی کور
ریزش اهل سخا نیست جز از قوت دینگریه شمع نباشد مگر از کثرت نور
آگهان لذتی از عشرت دنیا نبرنددل غمگین نشود باخبر از خنده زور
از چه رو زرد شود چهره تو را در پیری؟میمکد خون تو این خاک سیه با لب گور!
خانه آخرت ظالم از آنست خرابکه ندانسته سرایی بجز از عالم زور
آنچه دارند بخیلان جهان در ته خاکعنقریب است که میماندشان بر سر گور
خامی فکر تو واعظ زدل بی شوق استنبود نانت از آن پخته، که سرد است تنور