شمارهٔ ۳۷۶
گزندگیست، چو خاری که خفت آرد بارزبان نرم، نهالی که عزت آرد بار!
ز سرخ رویی آتش، ترا شود روشنکه خوی تند چه مقدار خجلت آرد بار
بهم فشردن دست صدف، بس است دلیلکه مالداری بسیار، خست آرد بار
ز جوی آب گل آلود خوانده ام سطریکه انس بدگهر آخر کدورت آرد بار
خطی است بر ورق خشت پخته، بس روشنکه چهره گشتن با خصم خفت آرد بار
صدای دست بهم سودن صدف، اینستکه دل بمال نهادن، ندامت آرد بار!
چنانکه تکیه ببالین نرم خواب آردبجاه تکیه زدن نیز، غفلت آرد بار
ز لوح سایه بال هما بخوان واعظکه صبر مرد، سعادت آرد بار