شمارهٔ ۳۷۵
با چنان وحشت ز شوق رحمت آمرزگارروز مرگم هست چون شام غریب روزه دار
خوش گرفتار طلسمات علایق گشته ییدر شکست آن ترا لوحیست هر سنگ مزار
مرد در پیری ز اندک سختیی یابد شکستزآب و رنگ افتد نگین، وقتی که گردد نامدار
عقل اگر قاضی است، بر بی اعتباریهای عمرمحضری پر مهر باشد، صفحه هر لاله زار
همچو حلوائی که بهر مرده سامان میکنندهست شیرین کاری از دل مردگانم ناگوار
گر ز بیقدری، کسی امروز ما یاد نکردیاد ما بسیار خواهد کرد واعظ روزگار!