گنج

شمارهٔ ۳۷۴

قافیه: ار۹ بیت
دل که باشد نشیمن غم یارغم دنیا در آن نیابد بار
سرکه از عشق سربلندی یافتنرود زیر بار منت دستار
درد، کهسار کشور عشق استدل ز غیرت پلنگ آن کهسار
نکنی روترش، ز تلخی غمز آنکه غم شربتست و، دل بیمار
دل آگاه نیست بی تب عشقشمع سوزد ز دیده بیدار
در ره او ز پا نمی افتیاگر افتد ترا بسر این کار
پای افگنده یی چه بر سر پا؟کار افتاده است، بر سر کار!
زهد خشکی بجای مانده ز توبرده آب رخت ز بس کردار
بدل آب رو کنون واعظعرق خجلتست و گریه زار