شمارهٔ ۳۷۱
جز حرف زر و سیم، دلت هیچ نگویدغیر از گل عباسی ازین باغ نروید
در پرده لبهاست، از آن جای زبان راتا حرف غم عشق تو بی پرده نگوید
هر گام درین راه، تماشای جدایی استحیف است کس این بادیه با دیده نپوید
بر خاک در دوست ره سجده نیابدتا چهره دل از گرد ره غیر نشوید
حرف غم عشق تو، کلامیست که بایدجز کر نکند گوش و، بجز لال نگوید
ای آنکه زنی بهر صفا آب رخساربر روی تو گردیست، که جز گریه نشوید
واعظ به دورویان جهان کرده ز بس خوهر گل که نه رعناست درین باغ نبوید