شمارهٔ ۳۶۹
تا هوای سرمه گشتن ز استخوانم سر کشیداز نگاه تند چشم او بمن خنجر کشید
نیست برتر از تلاش پستی خود پله ییگر بود انصاف، باید سنگ را با زر کشید
هر سر مویم بدست صد شکست افتاده استبر سرم تا عشق از سنگ جفالشکر کشید
هر که پردازد، بحالم، گرددش در دیده اشکخامه نقاش، تصویرم بچشم تر کشید
قرب میخواهی ز حد خود قدم مگذار پیشاز ادب فانوس نور شمع را در بر کشید
نیست واعظ خودنمایان را بجز غم حاصلیصد گره افتاد در دل خوشه را، تا سرکشید!