شمارهٔ ۳۶۸
عهد شباب بگذشت، وقت شتاب گردیدنور نظر ز عینک، پا در رکاب گردید
دیگر چه گل توان چید از خویش وقت پیری؟آب جوانی افتاد، گلشن خراب گردید!
چشمش اگر بروی بی آب و رویم افتدخواهد ز شرم عکسم، آیینه آب گردید
از شور این دل تنگ، ای مدعی حذر کناز جوشش تنوری عالم خراب گردید
از ناله حزینم تنها نسوخت واعظاز آه آتشینم، آتش کباب گردید