شمارهٔ ۳۵۰
سنبل از تاب خم موی تو، درهم میشودغنچه از شرم گل روی تو، شبنم میشود
گشت داغم دلنشینتر، در هوای نو بهارز آنکه بهتر مهر گیرد، صفحه، چون نم میشود
لطف میگردد به ما، تا میرسد بیداد توزخم ما را آب شمشیر تو، مرهم میشود
از پی همدرد میگردد، دل بیتاب من؛موم من گر شمع گردد، شمع ماتم میشود!
کی شوی بر نفس خود فرمانروا بیداغ عشق!بر سر دیوان سلیمانی به خاتم میشود
میشود محروم، هرکس میکند کسب هنرمیرود بیرون ز جنت، هر که آدم میشود!
شیخ پیری میرسد اینک، به صد عز و وقاراز تواضع قامت ما پیش او خم میشود
ما سیهروزان غمپرور، به محنت زندهایمسبز برگ عیش ما از نخل ماتم میشود
جز دل بیغم نباشد سنگ راه بندگیمیشوم غمگین دل واعظ چو خرم میشود!