شمارهٔ ۳۳۰
در زبان خبطی سخن را از بها می افگنددر قلم مویی رقم را از صفا می افگند
سختی احوال باشد مایه فرخندگیاستخوان حق سعادت بر هما می افگند
اره آمد شد درها، برای خرده ییزود نخل اعتبارت را ز پا می افگند
شادی بسیار در دل بسکه ادبار آورستخنده پر زور کس را بر قفا می افگند
محفلی گردد مکدر، از مکدر خاطریخانه یی را دود شمعی از صفا می افگند
میکند هر برتری بر زیر دست خویش زورجسم تا استاده، ثقل خود بپا می افگند
نیست از خست اگر واعظ قناعت پیشه شدمفلسی کس را بفکر کیمیا می افگند