شمارهٔ ۳۳
گشته از سوز شرر زان سینه گلخن سنگ راکآتش افگندهست در دل، نالهٔ من سنگ را
میکند سامان اسباب جنونم نوبهاربهر طفلان سیل میآرد به دامن سنگ را
سازش گردون به دونان یک دو روزی بیش نیستزود اندازد چو بردارد فلاخن سنگ را
روزگار آخر ستمگر را ستمکش میکندشیشه میسازد مکافات شکستن، سنگ را
سختجانان را ز مال خود، نباشد بهرهایاز شرر هرگز نگردد خانه روشن سنگ را
هست در هر عقدهٔ سختی نهان صد مصلحتهر شرر باشد چراغی زیر دامن سنگ را
اشک گرمم آبیاری کرده کوه و دشت راگشته زان تخم شرر در سینه خرمن سنگ را
ما درشتان را به نرمی، زیر دست خود کنیممیکشد در بر چو آب آیینهٔ من سنگ را
آفتاب من تجلی گر کند واعظ به کوهمیگدازد از رگ خود در فلاخن سنگ را