شمارهٔ ۳۴
بزرگان میکنند از کیسهٔ غیر این تجمل راکه آب از خویشتن هرگز نباشد چشمهٔ پل را
چه لازم در جواب دشمنان تصدیع خود دادن؟به اسکات زبان خصم، فرمان ده تغافل را
به وقت خشم هم، جز نیکی از نیکان نمیآیدکه غیر از نکهت گل نیست دودی آتش گل را
کسی بر بردباران هیچگه غالب نمیگرددنیارد بر زمین هرگز کسی پشتِ تحمل را
چو سیم و زر شود بسیار، هم از خود فنا گرددنباشد آتشی جز جمع گشتن، خرمن گل را
به آش و نان توان ایمن ز شر فتنهجویان شدفرو جز با نمک نتوان نشاندن آتش مل را
نباشد در میان تا نسبت، الفت در نمیگیردکه با گل آشنایی از پر و بال است بلبل را
مدار امید همراهی ز کس، منزل اگر خواهینباشد رهزنی چون کاروان راه توکل را
به جز جانان زبانِ نالهام را کس نمیفهمدنباشد نغمهسنجی همچو گل، افغان بلبل را
سخن واعظ همین بس باشد از فیض پریشانیکه با زلف بتان او آشنا کردهست سنبل را