شمارهٔ ۳۰۳
آنانکه از شراب تو مدهوش گشته انداز یاد خویش جمله فراموش گشته اند
از تیر حادثات نترسند آن کسانکز دلق پاره پاره، زره پوش گشته اند
از پشت خم برای بغل گیری اجلپیران ز پای تا به سر آغوش گشته اند
مستان حق ز باده اندیشه جهانهشیار گشته اند که بیهوش گشته اند
آنان زیاد دوست توانند دم زدنکز خاطر زمانه فراموش گشته اند
واعظ نشاط بندگی حق ز کس مجویدلها بمرگ خویش سیه پوش گشته اند