شمارهٔ ۳۰۱
بسکه کاهیدم ز غم، با خرده جان تن نماندجز گریبانی و دامانی، چو گل از من نماند
چون خرامیدی بگلشن،سرو بر جا ماند خشکتا تو رفتی، رنگ در روی گل و گلشن نماند
از وجودم گر اثر نگذاشت درد عشق دوستبالم از شادی، که در عالم مرا دشمن نماند
نی همین از آهم آتش در دل خارا فتادبسکه بر من سوخت، آتش در دل آهن نماند
چشم بگشا ای خور تابان بحالم یک نظرزآنکه از دود دل من، چشم در روزن نماند
مد کلک من نیامد سینه چاکی را بکاریادگار بخیه یی زین رشته و سوزن نماند
تا نیفتد در میان وارثان، واعظ نزاعرفتم و مالی به غیر از حرف چند از من نماند