گنج

شمارهٔ ۳۰۰

قافیه: ننماند۱۲ بیت
مرا از نعمت دیدار، دل سیری نمی‌داندز روی دوستان، آیینه دلگیری نمی‌داند
به آب چرب و نرمی، تازه‌ام دارد ز بس لطفشچو نخل شعله، هرگز عشق من پیری نمی‌داند
به عشق دوست، می‌زیبد گرفتن ملک دل‌ها راکسی چون شاه، آیین جهانگیری نمی‌داند
مکن فرمانروا در دل هوس را، عشق تا باشدکه هر بی‌پا و سر در مملکت میری نمی‌داند
چنان خوشوقتم از سیر گل صبح شفق گونشکه شام غربت من، تیر دلگیری نمی‌داند
نمی‌پاید در آزار عزیزان پشت و رو هرگزسگ درنده است این نفس و، سگ شیری نمی‌داند
دعا را هست تا امید آن و این، روا نبودکه هر چوب کجی، سوی نشان تیری نمی‌داند
بود چون خنده دزدی در پس دیوار هر برگشسرای غنچه قدر قفل دلگیری نمی‌داند
ز عجز پیری شمع سحر، عبرت نمی‌گیردشرر از بهر آن قدر جوان میری نمی‌داند
به نفرین کفچه کف‌ها، از آن رو بر فلک داردکه هرگز کاسه ممسک، سرازیری نمی‌داند
ز باغ و گل، کجا دل وا شود گلچین معنی رازبان تا هست و معنی، سوسن و خیری نمی‌داند
از آن پرگوست در معنی طرازی واعظ بی‌دلکزین نعمت زبانش چون قلم سیری نمی‌داند