شمارهٔ ۲۹۹
آنکه خود را سبب هستی ما میداندجز خدا هست ندانیم، خدا میداند
چشم دل هر که بر آن قبله عالم داردکعبه را سجده او قبله نما میداند
پای سرکردن راه تو ندارد هرگزآنکه سر در ره عشق تو ز پا میداند
نکند دیدنی خویش هم از ناز مگرخانه آینه را خانه ما میداند
عالمی کو شده خرسند به علمی ز عملچون مریضی است که نامی ز دوا میداند
شرع راه در ره دین به ز خرد میشمردچشم را هر که بره به زعصا میداند
سوی ویرانه نخواهد بلدی پرتو مهرره کاشانه درویش سخا میداند
آنکه ره برده بآسایش سرمایه فقرتیغ بر فرق به از بال هما میداند
کام حاجت مزه شهد قناعت یابددرد پر زور چو شد، قدر دوا میداند
واعظ این گنج قناعت که تو را گشته نصیبخلقت از بهر چه بی برگ و نوا میداند؟!