گنج

شمارهٔ ۳۰

قافیه: اهخویشرا۸ بیت
دل چسان پنهان کند در سینه آه خویش رادانه چون بر خویشتن دزدد گیاه خویش را
بسکه شب کردم چو صیقل با قد خم اضطرابساختم آیینه سنگ تکیه گاه خویش را
در بزرگی باید افگندن ز سر تاج غرورمیوه در بالیدن اندازد کلاه خویش را
تهمت رحمی بخود مگذار و خون من بریزمیتوان با خون من شستن گناه خویش را
جاده نتواند بگرد جلوه شوقم رسیدزین سبب گم میکنم هر لحظه راه خویش را
بسکه شب دادم ز غم خاکستر دل را بباداز نفس آیینه کردم صبحگاه خویش را
بسکه باشد دل صلاح اندیش و من اظهار دوستمی کشم از دست دل طومار آه خویش را
روسیه گردد ز خورشید و، کند واعظ سفیدز آفتاب لطف حق روی سیاه خویش را