شمارهٔ ۲۹۶
پیری آمد بر تنم هر موی خنجر میکشدبر سر از موی سفیدم مرگ لشکر میکشد
گویی از بس ناتوانی سبزه میروید ز سنگدود آه حسرتی تا از دلم سر میکشد
شایدش چشم بد دوران گذارد در کنارآنچه درویش از نگههای توانگر میکشد
به سکه صوفی در تلاش پایه منصوری استگر فتد داری به دستش، خویش را برمیکشد
گر به گردون رفتهای، آخر بود جای تو خاکطفل هرجا هست، خود را سوی مادر میکشد
از ضعیفان کن طلب واعظ نظام کار خویشرشته با آن ناتوانی بار گوهر میکشد