شمارهٔ ۲۹۳
صحرا ز باد دستی آهم فقیر شدکوه از جواب ناله من سینه گیر شد
عاقل بنقش عاریتی تن نمیدهداز ساده لوحی آینه صورت پذیر شد
در کنج غم ز درد تو از بس گداختمتن مشتبه ز ضعف بموج حصیر شد
آید بکام زهر اجل به ز شکرماز موی سر چو کاسه مرا پر ز شیر شد
چون آفتاب چهره به زردی نهاد رویبرخیز ساز برگ ره مرگ دیر شد
بد میرود ز دل سخن نرم نرم خصمشد دیر هضم نان، چو به روغن خمیر شد
خود را ببند در ره حق بر سبکروانپیکان سبک ره این قدر از فیض تیر شد
باشد جوان همیشه چو گلهای معنیتواعظ چه غم که گلبن طبع تو پیر شد؟