شمارهٔ ۲۹۰
شوری اگر بسر هست، دستار گو نباشدبردوش بار سر هست، سربار گو نباشد؟
دل چون انار اگر هست، پرخون ز دست شوخیبر تن قبا ز شوخی، گلنار گو نباشد!
خود جامه در برت هست، دستار بر سرت هستگر بیم محشرت هست، زرتار گو نباشد!
پست و بلند گیتی، چون موج در گذار استطی میشود چو این راه، هموار گو نباشد
گر باغ و گر دکانست، ور مال و خان و مانستاز بهر دیگران است، بسیارگو نباشد
روزی چو با تک و دو، هر روز میرسد نودر خانه گندم و جو، انبار گو نباشد
دارد چو مرغ عمرت، پرواز بس سرعتاسباب عیش و عشرت، طیار گو نباشد
خوانند اهل دولت، بیدار بخت خود راجز فتنه نیست این بخت، بیدار گو نباشد
گه فکر قصر و ایوان، گه ذکر باغ و بستانجایی که میکنی جان، گلزار گو نباشد
بر روی عیب مردان، چون سفره پوششی نیستدستار خوان اگر هست، دستار گو نباشد
ما بی تعلقان را، یاری ز کس طمع نیستما را که غم نداریم، غمخوار گو نباشد
یاری که وقت کاری، ناید بکار یاریگیرد ازو کناری، آن یار گو نباشد
نی دل ترا پر از درد، نی جان غمین نه رخ زردکردار باید آورد، گفتار گو نباشد
واعظ چو خوش بیانی، حراف و نکته دانیاما همین زبانی، کردار گو نباشد