شمارهٔ ۲۸۹
آن را که به دل هیچ به جز یار نباشدغمهای جهان را بدلش بار نباشد
برمن قلمی نیست چو سلطان هوس راغم نیست گرم جامه قلمکار نباشد
ویرانه ما را که از آن پا برکابیمچون خانه زین، گو در و دیوار نباشد
لرزد بسرش چتر شهنشاهی کونینآن را که بسر منت دستار نباشد
آن را که بسر خلعت فخر است ز فقرشاز اطلس (و) دیباش چرا عار نباشد؟!
از دایره رسم جهان، من که برونمگو کار من خسته بپرگار نباشد
دلگیر کدورات جهانم، که مباداآیینه دل قابل دیدار نباشد
آن مهر ز بیطالعیم پرده نشین استکافر بچنین روز گرفتار نباشد
طاق دل درویش، ترا مصرف زر بسگو طاق رواق تو طلاکار نباشد
جایی که نه بینند ز صورت سوی معنیچون واعظ ما صورت دیوار نباشد؟!