شمارهٔ ۲۷۱
مرا ذکر تو با این کهنگیها تازه میسازدز هم پاشیده اوراق مرا شیرازه میسازد
ره سرگشتگی دیگر آید پیش، عاشق راچو تار وقت و ساعت، تا نفس را تازه میسازد
عمارتهای ابنای زمان مهمان چه میداند؟که اول خواجه قفل و، آنگهی دروازه میسازد
ز کار زاهد ناقص عمل، یک شعبه این باشدکه هر گوشه مقامی از پی آوازه میسازد
دمی از دست رد عیبجویان، کهنه میگرددفقیر بینوایی گر قبایی تازه میسازد
بود وقت جدایی از نفس این جسم را دیگرکجا این نسخه پوسیده با شیرازه میسازد؟
جوانی میخرامد، میرود از ما به آیینیکه ما را کهنه، داغ خویشتن را تازه میسازد
چنین دلکش از آن رو گشته معنیهای رنگینشکه فکر واعظ از خون جگرشان غازه میسازد