شمارهٔ ۲۷۰
چو حرف دانه خالش، قلم مذکور میسازدورق را گریهام افشان چشم مور میسازد
به این نسبت که دارد آشنایی با لب لعلشنمک، با زخم من، چون مرهم کافور میسازد
اگر از لذت شهد لب خود باخبر گرددلب خود را به دندان خانه زنبور میسازد
شود از عزل طبع ظالم معزول ظالمترکمان را زه گرفتن، بیشتر پرزور میسازد
سیاهی افگند تا از جوانی داغ تن ما راجهان از پیری ما، مرهم کافور میسازد
مرا واعظ همین از گوشهگیری خوش نمیآیدکه آخر آدمی را در جهان مشهور میسازد