شمارهٔ ۲۶۸
به درویشان فسون جاه و دولت درنمیگیردکلاه پادشاهی گر دهندم، سر نمیگیرد
به ملک و مال، نتواند کسی از مرگ جان بردناجل تا میرسد، جان میستاند، زر نمیگیرد
کسی کز بار منت پشت غیرت خم نمیسازدگر اندازند در پایش جهان را، برنمیگیرد
کدورت نیست هرگز از جهان روشننهادان راچو اخگر، شعله هرگز گرد خاکستر نمیگیرد
بود بر نیک و بد لازم رعایت راستگویان راتوانگر بیسبب آیینه را در زر نمیگیرد
تف خورشید دولت میگدازد استخوانم راهمای فقرم ار چون سایه زیر پر نمیگیرد
نیاید راست هرگز الفت درویش با منعمکه با هم اختلاط آب و روغن درنمیگیرد
گر از ننگ گرفتن کس شود واقف، دگر هرگزبه گاه رزم، از دست عدو خنجر نمیگیرد
به اخلاق نکو، تسخیر دلها میتوان کردنکه تا لشکر نگیرد پادشه، کشور نمیگیرد
به وقت سوختن، از هیزم تر میشود روشنکه غیری در میان تا هست، صحبت در نمیگیرد
مزن در کار دنیا طعنه بیجوهری بر ویکه از آزادگی واعظ به خود جوهر نمیگیرد