شمارهٔ ۲۶۶
در هر سخن، سخنور صد تاب میخورداین بوستان ز خون جگر آب میخورد
کج تابی حسود همان میکند درازهرچند رشته سخنم تاب میخورد
گول زبان نرم، ز نارستان مخورماهی ز طعمه، بازی قلاب می خورد
شاداب خوبی است ز بس عارض خوششهرجا که میرسد دل من آب میخورد
چون غنچه ام، ز خانه خرابی شکسته دلاین باغ گویی آب ز سیلاب میخورد
دایم بود مدار بزرگان ز کوچکاناز دجله پشته آب به دولاب میخورد
خون میچکد چو تاک ز مد نگاه منگویا ز چشمه سار رخت آب میخورد
باشد برای روزی ما گردش فلکاین چرخ بهر رشته ما تاب میخورد
باشد به یاد بستر خاکسترش اگرواعظ فریب جامه سنجاب میخورد