شمارهٔ ۲۶۴
نخل امیدت به بار آه سحر میآوردکشت طاعت را به حاصل چشم تر میآورد
آنچه برد از کیسه سائل خوبتر میآوردابر آب از بحر میگیرد گهر میآورد
کام شیرین خواهی، آبی بر لب خشکی بزنمیبرد گر نیشکر آبی شکر میآورد
جمع شد چون مال، گردد مایه طول أملآری آب ایستاده، رشته برمیآورد
از تعلق بس که مشکل میدهد جان وقت مرگخواجه پنداری که زر از کیسه برمیآورد
آنکه میآرد به تاج پادشاهی سر فروچون میان اهل همت سر بر در میآورد
میتوان با نرمی از سختان زبانها واکشیدسبزهها باران نرم از سنگ بر میآورد
روشناسی از سیهبختان طلب کن، چشم منسرمه، با آن تیرگی، نور نظر میآورد
خشک و تر را بس که واعظ رحم میآید به منخامه حرفم بر زبان با چشم تر میآورد