شمارهٔ ۲۵۵
نتوانست ز بس ضعف بدندان جا کردگره لقمه ام از شیشه روزی وا کرد
فیض گمنامیم این بس که ز خلوتگه فقرشغل دنیا نتوانست مرا پیدا کرد
سایه بال هما بود بلای سیهیکز سرم پرتو خورشید سعادت واکرد
نیست شرمندگی دست تهی کم، چه عجببید مجنون نتواند سر اگر بالا کرد؟
مگر از دست دل زار من آید با اوآنچه در عالم یاری غم او با ما کرد
واعظ این فیض سخن نیست جز از همت عشقدم ما را نمک شور جنون گیرا کرد