شمارهٔ ۲۵۴
ز ما به خشم جهان دو رنگ میگذردصباح و شام به رنگ پلنگ میگذرد
توان ز عینک پیران به چشم دل دیدنکه تیر آه ضعیفان ز سنگ میگذرد
تمام عمر تو ای سادهدل ز نقش هنربه فکر جامه خوشطرح و رنگ میگذرد
به خون خویش نمودیم صلح با تو همانزما چو تیر نگاهت به جنگ میگذرد
جهان ز نعمت درد تو گشته مالامالهمان معاش دل خسته تنگ میگذرد
بگیر بهره خود ای نهال باغ وجودکه آب عمر بسی بیدرنگ میگذرد
فریب جلوه دنیا نمیخورم واعظاگرچه پر ز برم شوخ و شنگ میگذرد