شمارهٔ ۲۵
عینک شود چو شیشه دل عقل پیر رابیند به یک قماش پلاس و حریر را
کشتی نشین فقر در این بحر فتنه خیزنیکو گرفته دامن موج حصیر را
جاهل کند بکوکب اقبال خویش نازنادان چراغ کرده گمان چشم شیر را
بیجاست ای بزرگ به ما خودنماییتبسیار دیده ایم امیر و وزیر را
آسودگی اگر طلبی، برتری مجویراحت در آسیاست همین سنگ زیر را
درویش را به درگه حق ربط دیگرستبا مسجد است نسبت دیگر حصیر را
بیگانگان ز یاری هم خویش می شوندعینک به جای پرده چشم است پیر را
واعظ عجب که پای نهد یاد حق در آنتا از غبار غیر نروبی ضمیر را